خرید بک لینک

از اینجا که منم، خیلی راه دور و درازی مونده ؛ اما تهِ این راه رسیدن داره. جادهی خاکی و پر چاله چولهی زندگی ، که هر چی پیشتر میری تاریکتر میشه و خطای کفش کمرنگ تر ، اما بالاخره یه روزی به مقصد میرسی. گاهی نفست میگیره ، میشینی کنار و به هیاهوی بقیه خیره میشی ؛ گم میشی. بعد از خودت میپرسی : ( وقتی منم دارم میرم ، از این بیرون همینقدر تنها و بیچاره به نظر میرسم؟! ) و بله. توام همونقدر کوچیک و درموندهای عزیزم.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 13:49

چند دقیقه پیش اومدم تو تخت و مثل همیشه قبل خواب ذهنم غرق فکرای پرت و بی معنی شد؛ یهو به خودم اومدم و دیدم به دعوای چند سال پیشم با بابام دارم فکر میکنم و گریه کردم. اینکه چقدر اتفاقی که ۱۲ سال پیش افتاده میتونه یادآوریش حالمو به هم بریزه، منو میترسونه. به این فکر کردم که تو همه این سالا چقدر بابا رو دوس داشتم و بدون خشم نگاش کردم؛ چرا خشموو ازش حتی از خودم پنهون کردم؟! الان ازش خشم دارم و ناراحتم. دوسش دارم و در عین حال ازش عصبانیم. این واکنش دفاعی ذهنم بوده که همه چیو بینمون گل و بلبل نشون میداده بعد اون سالا و نمیخواسته به هیچکدوم فکر کنم. بعدش میم و بیدار کردم و براش تعریف کردم؛ چون فکر کردم برای راحت تر شدن از این حس ، باید راجع بهش حرف بزنم ، بلند ، و همزمان گریه کنم.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 13:49

آدمی چارهای نداره برای از دست دادههاش، به جز غصه خوردن و حسرت کشیدن. عکس دیدن و آه کشیدن. من فضای اینجور مراسمای دلمو با آهنگ برگزار میکنم؛ مثلا The Weeping Meadow پلی باشه، عصر یا شب باشه، تنها باشم، و تنهایی برای خودم غصه بخورم؛ غصهی از دست دادههامو.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 13:49

صفحه بندی